بسمه تعالی
بس که از هر واژه بهتر استفاده می کنید
شهرتِ اشعارتان از دفتر و دیوان گذشت
هر چه دریا بر کویرِ تشنه شد اندوهناک
از خجالت آب شد ابر ، از سرِ باران گذشت
شیخ گاهی آیه را می خواند بی زیر و زبر
ادعایش بیشتر گردید و از قرآن گذشت
پای بندی بر مـدارِ عهـد از مردانگـی ست
زیر حرفِ خود نباید زد ، و از پیمان گذشت
...
بسمه تعالی
چه شیرین ست هرجا حرف از صلح و صفا باشد
بجای این همه نا مهربانی ها ، وفــا باشد
به دور از این همه ظلم و جنایت های شیر افکن
دلِ آدم همیشه شاد و از غم ها رها باشد
شبیه ماه ، نورانی شود تعبیرِ رویاها
و در قابِ قشنگِ زندگی ، نورِ خدا باشد
الهی ، غم نباشد در دلِ هیچ آرزومندی
فقط در باغِ سبزِ مهر ، آمینِ دعــا باشد
نباشد داستانِ بینوایان در همه عالم
بجایش سایه ی پر مهرِ سیمرغِ هُما باشد
چه دانی در پسِ این زندگی در انتظارت چیست
که آنجا جاودان ، اینجا به فرمانِ فنــا باشد
نکن خود را اسیرِ زرق و برقِ خاک ِ این دنیا
که جـانت برتر از گنجینه ی نـاب طـلا باشد
اگر دریوزگی عیب ست از دیدِ مسلمانان
نشاید در خیابان ، آرزومندی گـدا باشد
همیشه پیروانِ راستین از رستـگارانند
خدایا همچنان مهرِ نگاهت سوی ما باشد
هر صاحبِ اندیشه هم اندازه ی ما نیست
https://uploadkon.ir/do.php?filename=976803_26ShahiHomayon.mp3
نه قدر گوئلومه دوشدوقجا اورکدن یانرام
نیلئه یوم سنسیز اوتا چورغالانوب اودلانرام
بی وفا اولدون اولان گوندن آداماسیز قالدیم
من ائشیددیم کی دئیوب سن کی وفا ، نه قانرام
ائوز کوئوردون کی منی گئور میئه سن آی گوئزلیم
اوز کوئور مکده دئدون من سنی هاردان تانرام !
بیله بولدیم که وفا اهلیسن عاشیق اولدوم
دئمه چوخ ساده دلیم سندن ائتور اللانرام
قالمشام دهریده من ایکی الیم قولتوخدا
سنی بیگانه الینده گوررورم دوغرانرام
گوئده ، قلبیم کیمی تودغوندی بلودلار قارادیب
غم یاغیش اتدا گویئرسن کی نجه ایسلانرام
او قدر اینجیمیشم یارین الیندن کی دئمه
بونا خاطیر بئله بیر وصلتی دیلدن دانرام
بسمه تعالی
گـاه انسانیم و گاهی مثلِ شیـطان می شویم
پشتِ صورت های رنگـارنگ پنهان می شویم
در پسِ آیینـه ها هر کــار با خود می کنیم
روزِ محشر باز می بینیم و حیران می شویم
عشق اگر ما را به بد نامی کشد دیوانه وار
از هـوادارانِ آن زلفِ پریشــان می شویم
حلقه ی چشمِ غـزالان ، می شود زنجیرِ دل
ما هم از راهِ نظر ، مشتاقِ زندان می شویم
بس که زخم از تیغِ یاران صمیمی می خوریم
اندکی از مهـر ورزیدن پشیمان می شویم !
هر لباسِ تـازه می پوشیم از زنگـارِ غـم
چون دهانِ پسته زیرِ پوست ، خندان می شویم
ما زمین را شستشو با خون دل ها می دهیم
در تنـورِ خاک امّـا ، مثلِ طوفـان می شویم
سـر نمی بازیم ، امّـا نفس را سر می بُریم
پیش دشمن سر فرازانِ دو میدان می شویم
دستِ ما هر چند کوتاه ست در نظمِ جهان
راستـگو باشیم اگر ، سـروِ خیابان می شویم
هر زمان دادیم حقِّ حاکمیّت را به مـور
تا قیامت مالکِ ملکِ سلیمان می شویم