آینه ها بیدارند ...

آینه ها بیدارند ...

تکرار لبخند های غمگینم در آینه.. و شیشه ای که بیشتر از "تو " همراه شعرهایم ماند... و هر صبح ..به جای تو...برایم روز خواب آرزو کرد.. آینه ها بیدارند... به یقین..!! دفتر شعر جواد مهدی پور
آینه ها بیدارند ...

آینه ها بیدارند ...

تکرار لبخند های غمگینم در آینه.. و شیشه ای که بیشتر از "تو " همراه شعرهایم ماند... و هر صبح ..به جای تو...برایم روز خواب آرزو کرد.. آینه ها بیدارند... به یقین..!! دفتر شعر جواد مهدی پور

الله اکبر ...

بسمه تعالی
زمین با ما ، زمان با ما ، خدای آسمان با ما ست
نه تنها غزه و لبنان که سرتاسر ، جهان با ما ست

 

نترسیم از شمارِ ناوهای پهن و غول آسا

بیا ای گاو وحشی سوی ما ، شیر ژیان با ما ست

 

نصیبت یک وجب از خاک ایران هم نخواهد شد

که قرآن گفته آخر سر ، زمین بیکران با ماست


تو پا در گل بمانی تا ابد همپای اسرائیل
خلیج فارس طوفانی ست ، موسای زمان با ما ست


شما فرعونیان نیل اگر از سحر می گویید
میان ساحران ، رازِ عصای داستان با ما ست


طنابِ دارِ دشمن می شود این وحدتِ ملت
شود حبل المتین فتح تا این ریسمان با ما ست


هراس از تیرِ خصمِ دون ندارد ملت ایران
شبیه آرش ، آن سید مجید قهرمان با ما ست


بخواند ما رمیت اذ رمیت آن شیرِ پیل افکن
بیند دشمن اینک صاحب تیر و کمان با ما ست


طبس تکرار شد آن شب اگر دشمن شبیخون زد
سپاهِ باد با ما هست و شنزارِ روان با ما ست

 

اگر امروز ابری سایبان دشمنان باشد

یقین داریم فردا جای جایِ کهکشان با ما ست


اگر سید علی امروز مهمانِ شهیدا ن ست
چه غم ، تحت لوای پیر ، فرزندِ جوان با ما ست


به آنهایی که در خوابند می گویم که بر خیزید
ببینید آن سپهسالارِ ملکِ جمکران با ما ست


به حنجرها قسم ، فریاد ها در صحنه می مانند
بگو " الله اکبر " فتح عالم بی گامن با ما ست


الله اکبر
الله اکبر
الله اکبر

هرگز ..

بسمه تعالی

نگردد با خودی دل ، از غبارِ غـم جدا هرگز
نباشد جانِ خودخواه از غمِ عالم جدا هرگز

حریمِ وصل ، اشکِ شور را شیرین نخواهد کرد
که تلخی را نسازد کعبه از زمزم جدا هرگز

بخور از نانِ جو تا در بهشتِ جاودان باشی
که بی گندم نمی شد از بهشت ، آدم جدا هرگز

جدایی از سبک روحان ، برای دل  گران آید
نمی شد کاش عیسی روزی از مریم جدا هرگز

اگر بادِ حوادث  بر تنِ خاکی نمی کوبید
نمی دیدیم کاه و دانه را از هم جدا هرگز

سبکبال از جهان وقتی نخواهی رخت بر بندی
نسازی مال را از خویشتن کم کم جدا هرگز

فلک با نیک و بد می چرخد و هر بار می گوید
نشد در آسیا ، جو از دلِ گندم جدا هرگز

چگونه کشتی از گرداب ها سالم کنار آید ؟
نمیگردد دل از آن طُـرّه ی پر خَم جدا هرگز

کند جان و جهان را تازه ، با نی  همنفس بودن
نباشد هیچ کس یک لحظه از همـدم جدا هرگز


....

بسمه تعالی


لاله رویانی که از زیبایی خود غافل اند

در مصاف آینه ، پیروزِ حق بر باطل اند


گوییا باور نمی دارند کشفِ عشق را

که این همه از صورت زیبای گل ها غافل اند

عنکبوت ..

بسمه تعالی

عشق را   بازیچه ی دستِ هـوس  کردن خطا ست
خودسرانه  شاخه ی گل را هَرَس کردن  خطا ست

در بیابانِ طلب ، پا بر رکابِ باد باش
گوشه گیری  مثلِ ارباب هوس کردن خطا ست

 راهِ دوری   پیش رو داریم چون   در زندگــی
چشم بر آیینه بستن ، رو به پس کردن  خطا ست

سـایه  بر بی سایه افکنـدن ، شکوهِ دولت ست
این هُمــای بختَــور را در قفس کردن خطا ست

در خراب آبادِ دنیا ، پا به پایِ  عنکبوت
تار و پودِ خویش را  دامِ مگس کردن خطا ست

دل ، سیاه  از زندگی با تنگ چشمان می شود
آب باران را  نثـارِ خـار و خس کردن خطا ست

در تجلیگاهِ دل ، با دیده ی کوتاه بین
اقتباسِ روشنایی از قبس کردن خطا ست

نفسِ نااهلانِ عالم ، قابل تعلیم نیست
این سگِ ولگرد را چندین مَرَس کردن خطا ست

هی  نَفَس   دریـوزگی بایـد کنـی  در راهِ دور

زندگی با پوچ گویی چون جرس کردن خطا ست






امیدواری ..

بسمه تعالی
 
این که خود را بهتر از هر کس شماری ، خوب نیست
دیگران را در شمار خود نیاری ، خوب نیست
 
با وجود این دل دیوانه ی من ،  نازنین
دزدکی بر هر که خواهی دل سپاری ، خوب نیست
 
گر چه نومیدی بلای جان آدم می شود
بیش از این در عشق تو امیدواری ، خوب نیست
 
ما قرار مهربانی پیش هم بگذاشتیم
خوب می دانم که بی تو بی قراری خوب نیست
 
کاش با من بودی از روزی که  دنیا آمدی
اکتفا کردن به عکس یادگاری خوب نیست
 
می روی دیوانه جان ، امروز و  فردا می کنی
تو مرا هر روز  تنها می گذاری ، خوب نیست
 
هر کسی با اختیار خویش عاشق می شود
در هوای عاشقی بی اختیاری خوب نیست



درد ..

بسمه تعالی


درد را در وقتِ رنجوری دوا کردن خوش ست

همنوایی ، با نوایِ   بینـوا  کردن  خوش ست


تا در اقلیمِ قناعت   سایه ی تـردید نیست

اجتناب از سایه ی وهمِ هُما کردن خوش ست


لب نیالودم اگر اینجا به جامِ سر به مُهر

روز محشر شیشه ی سر بسته وا کردن خوش ست


قصه ی شب های هجران را نگفتم با کسی

این سرِ طومار را با عشق  تاکردن خوش ست


مثل شبنم ، چشم ما  چون لایقِ  دیدار نیست

دل  از آن گلشن به بویِ آشنا کردن خوش ست


آنچه از ، آب و گِلِ  مُـلکِ سخن بر ما گذشت

گردِ خاموشی  برای توتیـــا کردن خوش ست


دین و دل دادیم اگر در راهِ آن  زلـــــــــــــــفِ دراز

تا قیامت پس به عهدِ خود وفا کردن خوش ست


چون  نمازِ عشق  در فصلِ بهاران  فوت شد

در خزانِ زرد رو آن را قضا کردن خوش ست




بسمه تعالی

کیمیای صبر چون با خون آهو مشک ساخت


23701