آینه ها بیدارند ...

آینه ها بیدارند ...

تکرار لبخند های غمگینم در آینه.. و شیشه ای که بیشتر از "تو " همراه شعرهایم ماند... و هر صبح ..به جای تو...برایم روز خواب آرزو کرد.. آینه ها بیدارند... به یقین..!! دفتر شعر جواد مهدی پور
آینه ها بیدارند ...

آینه ها بیدارند ...

تکرار لبخند های غمگینم در آینه.. و شیشه ای که بیشتر از "تو " همراه شعرهایم ماند... و هر صبح ..به جای تو...برایم روز خواب آرزو کرد.. آینه ها بیدارند... به یقین..!! دفتر شعر جواد مهدی پور

عهد ..



بسمه تعالی


بس که از هر واژه بهتر استفاده می کنید

شهرتِ اشعارتان از دفتر و دیوان گذشت

هر چه دریا  بر کویرِ تشنه شد اندوهناک

از خجالت آب شد ابر ، از سرِ باران گذشت


شیخ گاهی آیه را می خواند بی زیر و زبر

ادعایش بیشتر گردید و از قرآن گذشت


پای بندی بر مـدارِ عهـد  از مردانگـی ست

زیر حرفِ خود نباید زد ، و از پیمان گذشت



...

صلح و صفا ..

بسمه تعالی


چه شیرین ست هرجا حرف از صلح و صفا باشد

بجای این همه نا مهربانی ها ، وفــا باشد  


به دور از این همه ظلم و جنایت های شیر افکن

 دلِ آدم  همیشه شاد و  از غم ها  رها باشد


شبیه ماه ، نورانی شود تعبیرِ رویاها

و در قابِ قشنگِ زندگی ، نورِ خدا باشد


الهی ، غم نباشد در دلِ هیچ آرزومندی

فقط در باغِ سبزِ مهر ،  آمینِ دعــا باشد


 نباشد داستانِ بینوایان در همه عالم

بجایش سایه ی پر مهرِ سیمرغِ هُما باشد

 

چه دانی در پسِ این زندگی در انتظارت چیست

که آنجا جاودان ،  اینجا به فرمانِ فنــا باشد


نکن خود را اسیرِ زرق و برقِ خاک ِ این دنیا

که جـانت برتر از گنجینه ی نـاب طـلا باشد


اگر دریوزگی عیب ست از دیدِ مسلمانان

نشاید در خیابان ،  آرزومندی   گـدا باشد


همیشه  پیروانِ راستین  از رستـگارانند

خدایا  همچنان مهرِ نگاهت سوی ما باشد







بیگانه ..

بسمه تعالی

شاهی که سرِ سفره اش اکرامِ گدا نیست
در سیـطره ی دولتِ او ، نــور خــدا نیست

افتادگی   از منزلتِ مــرد  نکاهد
دیوانگی از ساحتِ دیوانه جدا نیست

بسیـار شنیدیم که در مکتبِ خوبـان
چیزی به برازندگیِ مهر و وفا نیست

آیینــه ی دل ،  مظهــرِ اوصــاف الهـی ست
بی یادِ خدا رونق اگر هست ، صفا نیست

زنهـــار ،  که جـز سایه ی سیمـــــــــرغ  نباشد
هر سایه که چون سایه ی اقبالِ هُما نیست

بر پـرده ی محـراب  چرا طـرحِ صلیب ست
در مسجد این شهر ، ولی  قبله نما نیست ؟!

عقل ست همان عشق که در آینه پیدا ست
در دایـره ی اهـلِ نظــر ،  نشئــه دو تـا نیست

بیگانه شود مـادرِ این خاک  به فرزند
اینجا پدری را پسری مثلِ عصا نیست

گوهـر نشود جوهرِ هر قطـره در این بحــر

هر صاحبِ اندیشه هم اندازه ی ما نیست




https://uploadkon.ir/do.php?filename=976803_26ShahiHomayon.mp3



آیریلیق ..



نه قدر گوئلومه دوشدوقجا اورکدن  یانرام

نیلئه یوم سنسیز اوتا چورغالانوب اودلانرام


بی وفا اولدون اولان گوندن آداماسیز قالدیم

من ائشیددیم کی دئیوب سن کی وفا ، نه قانرام


ائوز کوئوردون کی منی گئور میئه سن آی گوئزلیم

 اوز کوئور مکده دئدون من سنی هاردان تانرام !


بیله بولدیم که وفا اهلیسن عاشیق اولدوم

 دئمه چوخ ساده دلیم سندن ائتور اللانرام


قالمشام دهریده من ایکی الیم قولتوخدا

سنی بیگانه الینده گوررورم دوغرانرام


گوئده ، قلبیم کیمی تودغوندی بلودلار قارادیب

 غم یاغیش اتدا گویئرسن کی نجه ایسلانرام


او قدر اینجیمیشم یارین الیندن کی دئمه

بونا خاطیر بئله بیر وصلتی دیلدن دانرام






حاکمیّت ..

بسمه تعالی


گـاه انسانیم  و گاهی مثلِ  شیـطان می شویم
پشتِ  صورت های  رنگـارنگ  پنهان می شویم

در پسِ آیینـه ها  هر کــار  با خود می کنیم
روزِ محشر  باز می بینیم و حیران می شویم

عشق اگر ما را به بد نامی  کشد دیوانه وار
از هـوادارانِ آن  زلفِ پریشــان می شویم

حلقه ی چشمِ غـزالان ، می شود  زنجیرِ دل
ما هم از راهِ نظر ، مشتاقِ زندان می شویم

بس که زخم از تیغِ یاران صمیمی می خوریم
اندکی از مهـر  ورزیدن  پشیمان می شویم !

هر لباسِ تـازه می پوشیم  از زنگـارِ غـم
چون دهانِ پسته زیرِ پوست ، خندان می شویم

ما زمین را شستشو با خون دل ها می دهیم
در تنـورِ خاک  امّـا  ، مثلِ طوفـان می شویم

سـر نمی بازیم ،  امّـا  نفس  را  سر می بُریم
پیش دشمن  سر فرازانِ دو میدان می شویم

دستِ ما  هر چند کوتاه ست  در نظمِ جهان
راستـگو باشیم اگر ،  سـروِ خیابان می شویم

هر زمان دادیم  حقِّ حاکمیّت را به مـور
تا قیامت مالکِ ملکِ سلیمان می شویم

اقبال ..


بسمه تعالی

تا نپختی ، از تنـورِ خاکدان  بیرون نرو
دست خالی از خراباتِ جهان  بیرون نرو

چون سری اقبـالمند از سایه ی مهرِ تو نیست
ای هُمـا در روزِ اَبـر  از آشیـان بیرون نرو

پیشِ دَم سردان   سخنرانی نکن ، خاموش باش
بی غلاف  ای بـرگ ، از فصلِ خزان  بیرون نرو

می گریزد راهـزن ،  از اتفاقِ رهـروان
در بیابانِ خطـر ،  از کاروان  بیرون نرو

بی تکاپو  دامنِ روزی نمی آید به دست
در رکابِ کاهـلان  از بهرِ نـان  بیرون نرو

چرخ می گردد به کامِ مردمِ دون  این زمان
از خطِ پرگـارِ خود در هر مکـان   بیرون نرو

قطره ی باران ، شود از گوشه گیری  دُرِّ  ناب
از سرایِ خلـوت  ای روشـن روان  بیرون نرو

تیرِ کج  در خطِّ سیر اش   باز ماند از هدف
تا نباشی راست با خود ، از کمان بیرون نرو

مرد باش و  صبر بر داغِ حوادث  پیشه کن
مثلِ نامردان  به حرفی  از میان بیرون نرو