هر زمان از خاکدانِ سرخ روید لاله ای
یادِ آنِ یاران در خون خفته را نو می کند
گل نمی روید در آن خاکی باشد شوره زار
زندگی ، ناخالصی در سینه را رو می کند
بسمه تعالی
مثلِ گستاخـان ، نظر بر ماهتـاب انداختیم
تا سحر ، مشتِ نمک بر چشمِ خواب انداختیم
قلبِ روی اَندود را شستیم با آبِ طـلا
نور بر آبِ روان ، چون ماهتاب انداختیم
چشم تا بستیم بر سـرچشمه ی آبِ حیـات
خویش را لب تشنه در کامِ سراب انداختیم
نو بهارِ زندگی با رویِ گل هـا سبز شد
در خزانِ زرد رو ، وقتی شراب انداختیم
هر چه اشک از چشمِ ما افتاد در دامانِ شب
مثلِ شبنم ، زیرِ پـایِ آفتـاب انداختیم
دانـه افشاندیم در صحـرای بی آب و علف
در زمینِ شـور ، قطره چون سحـاب انداختیم
بر مرادِ ما اگر پایِ فلک چرخی نزد
رشته را با دست خود از پیچ و تاب انداختیم
مثلِ شمعِ سینه سوزِ انجمن با چشمِ تـــر
شعله در جمعِ رفیقان بی حساب انداختیم
شرم کردیم از حضور آینه ، هنگام عشق
روی از خود بر گرفتیم و نقـاب انداختیم
بسمه تعالی
نقشِ هر آیینه ، رویِ دلکشِ زیبا ی تو ست
در گلستان ، صحبت از اندامِ سرو آسای تو ست
آنچنان زیبایی ای آیینه رو ، در بوستان
پیش گل ها ، حرف دائم از قدِ رعنای توست
تشنگانِ حشر ، فکرِ چشمه ی دیگر کنند
شهرتِ میخانه ، از ارزانیِ صهبـای تو ست
در نمی بندند مـه رویان به روی آفتاب
آسمان ، نورانی از سیمای نور افزای تو ست
سدِّ راهِ عالمِ بالاست معشوقِ مجاز
عشق در قاموسِ خلقت بهترین معنای تو ست
مثلِ باران ، صاف چون آیینه ای با خوب و زشت
این هم از جاهِ رفیع و مکنتِ والای تو ست
در قیامت ، دامنِ قـاتل نمی باید گرفت
آبرویِ عشق وقتی حاصلِ سودای تو ست
با وجودِ حُسنِ معنی ، خواهشِ صورت خطاست
آن چه مجنون در دلش خواهد غمِ لیلای تو ست
می کند ناخالصی را بر ملا ، سنگِ محک
روز محشر وحشتِ اشرار از پروای تو ست
بسمه تعالی
دلِ درد آشنا از مِحنت هجران نمی ترسد
و صحرا از غبـارِ تیره ی طوفان نمی ترسد
از آبِ هیزمِ تر ، آتشِ سوزان خُرامان ست
که ظالم از سرشکِ چشمِ مظلومان نمی ترسد
خیانت یادِ محشر را برایت تلخ می دارد
چنانکه خود حساب از دفتر و دیوان نمی ترسد
خزان ، از شاخه ی بی برگ ، رنگی بر نمی دارد
که چون شمشیر اگر شد راهزن عریان ، نمی ترسد
کسی را پاکـدامانی ، کند فرمانـروای مصر
که مثلِ یوسف از چاه و ، چمِ زندان نمی ترسد
شبِ مهتاب ، پــای دزد را کوتاه تر سازد
دلِ روشنگران از حیله ی شیطان نمی ترسد
به شاهی می رسد از فقر هر کس اهلِ دل باشد
که سختی دیده از تَردستیِ دوران نمی ترسد
دلِ سختی که صد پیراهن از سنگ ست محکم تر
نه از حیوان ، که از خونریزیِ انسان نمی ترسد
سلحشوری که با نفسِ خودش همواره می جنگد
یقین از تیغِ خوناشام در میدان نمی ترسد
بسمه تعالی
خواب دیدم
ایشان ارواحنا لمقدمه الفدا تشریف آورده بودند اقا در معیت ایشان بود نظارت می کردند بر عملکرد قوا و سازمان ها دست خط مبارکی مرقوم داشتند به رئیس صدا و سیما جناب جبلی و ازشون تقدیر و تشکر کردند. در این خواب ایشان را در قامت بلند و در جامه سفید و نورانی دیدم و آقا در سن و سال تقریبا اوایل انقلاب با محاسن مشکی که ابای مشکی و قبای طوسی بر تن داشتند و آن حضرت عج را مشایعت می کردند .
اللهم عجل لولیک الفرج و اجعلنا من اعوانه و انصاره