بسمه تعالی
زر پرستانی که دل را خالی از غم میکنند
زندگی را ، خانه ی تاریکِ ماتم می کنند
شرمسار از سر گذشتِ نارسای خود شوند
با تهیدستی در آخِر ، ترکِ عالم می کنند
دائم از شرمِ حضورِ ما ، دچارِ غیبت اند
روی خود را از نگاهِ آینه کم می کنند
هر چه می بندند راهِ مهر را بر دیگران
جنّتِ در بسته را بر خود مُسلّم می کنند
رنگِ دل ، هرگز نمی بازند تا دامانِ حشر
زندگی را ، نیک فکرانی که خُرّم می کنند
اهل بینش ، در حریمِ مزرعِ سبزِ خِرَد
خرمنی از خوشه چینی ها فراهم می کنند
ما به زیر خاک با خود ، روی چون زر می بریم
دیگران ، زر را به روی خاک ، دِرهَم می کنند
صد هنر در شیوه ی شیرین دهانان دیده ام
سنگ را زیباتر از فرهاد ، آدم می کنند
بسمه تعالی
اهلِ دل را عشق ، روزی میکند بیمارِ خود
دل که شد بیمار ، آسان می کند انکارِ خود
پیشِ چشمِ آینه ، هر کس خود آرایی کند
مثلِ گل غلطد به خون از سرخیِ دستار خود
در قمارِ زندگی ، لب را به آبِ تیغ شست
آن که چون منصور افشا کرد از اسرارِ خود
شرم کن از غنچه ی خاموش با چندین زبان
تا نباشی مثلِ بلبل ، عاشقِ گفتار خود
روزگارِ برقِ فرصت را غنمیت بر شمار
نگذران در خوابِ غفلت ، دولتِ بیدار خود
در گشادِ کارِ خویش از آسمان همّت نخواه
آسمان سرگشته تر از ماست پایِ کار خود
حُسنِ عالم سوز ، از مشّاطه باشد بی نیاز
گرم دارد گوهر از تابندگی ، بازارِ خود
گاهی از آوارِ خود در خویش مدفون می شوم
گاه ، می رویم دوباره از دلِ آوارِ خود
زندگی ، بیهوده بودن در رکابِ مرگ نیست
گردشِ آغاز و انجام ست با پرگارِ خود
درد بی تو ، در دلم از دردها افزونتر ست
از تمام دردها این درد ، نا موزونتر ست
بودنت آرامشی در جسم و جانم می دمد
دل ولی از دوری بسیار تو محزونتر ست
بسمه تعالی
چوبه ی دارست پای اعتبار این جهان
دور باش از دولت ناپایدار این جهان
پرسش نادان ز دانا هیچ ننگ و عار نیست
جهل باشد لکه ای از ننگ و عار این جهان
دل نمی بندد به دنیا آنکه دارد فهم عیش
نیست یک فرزانه حتّی ، از تبار این جهان
زندگی کوتاه باشد مثل گل سر سبز باش
نیست عمر جاودان ، در ساختار این جهان
شبنمی بر روی گلبرگ ست چشم اهل دل
باز باشد در خزان و نو بهار این جهان
گر چه اهل معرفت با این جهان در گیر نیست
گوشه ای بر گیر از گوش و کنار این جهان
خویشتنداری بکن ، با جنگ استغنای فقر
دل منه بر تخت و تاج بی قرار این جهان
دامنت را تا نیالایی به خون بی گناه
زود بگذر مثل باد از لاله زار این جهان
جواد مهدی پور
بسمه تعالی
از سراب وهم می جوید هوای آب را
خسته می سازد ز نادانی دل بی تاب را
شورشی افکنده در دل با نگاه آتشین
می گدازد سینه ، تا یابد زر نایاب را
پاسخ هم سنج با کج بحث ها ، خاموشی است
ماهی لب بسته سرگردان کند قلّاب را
آسمان از گریه های سرد ما دلگیر نیست
خون ناحق ، بر نگیرد دامن قصّاب را
آنکه در اعماق دل اندام جان می پرود
در شب خلوت گزیند گوشه ی محراب را
از دل سر گشته عاجز می شود فرمان عشق
موج دریا چون گشاید عقده ی گرداب را ؟
خامشی زیباترین اسباب جان روشن ست
شیشه سر بسته می دارد شراب ناب را
پاک کن زنگار را از صفحه ی زرّین دل
تا ببینی صورت ناب زر و سیماب را
جواد مهدی پور
بسمه تعالی
زخمی ام از آب های آسمان دریا کجاست
ابرها را سایبان انگاشتن نوعی خطاست
آسمان با رود ها وقتی تبانی می کند
گل نمی روید ز بارانی که اسباب بلاست
موج با کشتی نکرد آن را که باران می کند
کشتی بی بادبان انگار که بی نا خدا ست
باد هم امسال در این فصل حیران می وزد
بر خلاف میل گل هایی که در باد صبا ست
خانه بر دوش ست مثل سیل ، عمـر آدمی
خانه را در معبر سیلاب خواندن نا بجاست
دل ندارد چاره ای از خشم آب رود ها
بهترین تسکین دل اینجا ، مناجات و دعاست
بستر میـــــل ست این دنیا ، شبیه عمر ما
جاودانی نیست آغازی که پایانش فناست
جواد مهدی پور