بسمه تعالی
هر چه خواهی باش امّا خار این گلشن نباش
از نگاه خیره ، گل را خـارِ پیراهن نباش
روشن ست از دیده ی روشندلان شب های تار
در دلِ تاریکخانه غافل از روزن نباش
64/93
بسمه تعالی
هر گل که دارد اینجا در سر هوای شبنم
آبِ حیاتِ خود را ریزد به پای شبنم
ابر و بهارِ اقبال هر صبح دارد این باغ
بر سر کنند گل هــا تاجِ همــای شبنم
وقتی که چشمِ دل را با اشکِ مهر شوید
گلبرگِ مهـر باشد صحن و سـرای شبنم
رقصِ سماع و شادی ، در ساحه ی وصال ست
گل می رسد در این باغ یکسر قفــای شبنم
ما را به زندگانی ، با چترِ گل چکار ست ؟
هم مرز با خزانیم ، زیرِ لوای شبنم
طاووسِ جلوه زارش حیرت دمیده اینجا
آیینـه خانه باشد در چشم های شبنم
در آستانِ خورشید ، گل می کند تبرّج
هر چند بر ندارد چشم از عصای شبنم
افسونِ پایِ گردون مشکل گشا اگر بود
روی زمین نمی ماند دستِ دعای شبنم
وقتی که وارسیدیم رنگِ خزان جنون داشت
خون می چکید رویِ ، هر غنچـه جـای شبنم
1753
تا توانی ، دوری از همراهیِ غمّــاز کن
بسمه تعالی
گلشنِ دل را بیـآرا با بیـانِ خویشتن
باغ می بالد به مهرِ باغبانِ خویشتن
برگریزانِ حواس آید به سویت ناگهان
منع نتوان کرد خود را از خزانِ خویشتن
ای که می خواهی نشانت محو گردد از جهان
بگذر از تیر نشانِ استخوانِ خویشتن
زندگانی شد قفس ، از اضطرابِ بازگشت
کاش می کردم فراموش آشیانِ خویشتن
تارِ هر مویِ تو از غفلت به راهی می رود
جمع کن پیش از گذشتن کاروانِ خویشتن
در به رویم وا نشد از تخته ی تعلیم ِ دل
کاش ، اول تخته می کردم دکانِ خویشتن
چاهِ راهِ زندگی ، از نقشِ پا افزون تر ست
زینهار ، از کف نیاندازی عنـانِ خویشتن
قفل خاموشی بزن دائـم زبـان ســرخ را
غنچه سان خواهی اگر پر گل دهانِ خویشتن
ماهِ نـو باز آورد آن رمــزِ استفهـام را
تا بیاندیشد دل از قدِّ کمانِ خویشتن
دست بر دامانِ این دنیا ، زمانی داشتم
بسمه تعالی
اگر افتاده ای ، با شوکتِ طوفان به پا خیزد
کند در خاک دشمن را و جاویدان به پا خیزد
من از دریای نا آرام چشمانِ تو فهمیدم
به ساحل می رسد موجی که با طوفان به پا خیزد
برای خام طبعان جهان ، درک سخن سخت ست
همیشه شعله ی درک از دل پاکان به پا خیزد