بسمه تعالی
به اعتبارِ غم ات خانه ی خدا شده دل
برای مروه ی جان مظهرِ صفا شده دل
در امتدادِ شب از ماه ، رو نگرداند
از آن زمان که به زلفِ تو مبتلا شده دل
غمِ کشاکشِ گردون حریف من نشود
چرا که خانه بدوش از پرِ هُما شده دل
از انقلاب جهانی ، مرا هراسی نیست
که در بلندی و پستی به یک هوا شده دل
شرابِ خونِ شهیدان به من کرامت کن
که تشنه کامم و صحرای کربلا شده دل
مرا به سفره ی رنگینِ حُسن ، سیری نیست
اگر گرسنه تر از کاسه ی گدا شده دل
برهنه را نتوان بارِ دیگر عریان کرد
خوشم به این که چه بی برگ و بی نوا شده دل
نگاهِ حسرتِ من ، ترجمانِ گفتار ست
اگرچه خامُش از اظهارِ مُدّعا شده دل
به ناز و خشم نرنجان مرا که میدانی
به شیوه های لطیفِ تو آشنا شده دل
شبی که با تو سحر کردم آفتابی بود
ببین چگونه پر از نورِ مَه لقا شده دل
قلم به دست نوشتم که عشق یعنی تو
چه مبتلای قشنگی به این بلا شده دل ؟
بسمه تعالی
در حریمِ حلقه ی زنّـار بودن بهتر ست