آینه ها بیدارند ...

آینه ها بیدارند ...

تکرار لبخند های غمگینم در آینه.. و شیشه ای که بیشتر از "تو " همراه شعرهایم ماند... و هر صبح ..به جای تو...برایم روز خواب آرزو کرد.. آینه ها بیدارند... به یقین..!! دفتر شعر جواد مهدی پور
آینه ها بیدارند ...

آینه ها بیدارند ...

تکرار لبخند های غمگینم در آینه.. و شیشه ای که بیشتر از "تو " همراه شعرهایم ماند... و هر صبح ..به جای تو...برایم روز خواب آرزو کرد.. آینه ها بیدارند... به یقین..!! دفتر شعر جواد مهدی پور

دل ..



بسمه تعالی


 به اعتبارِ  غم ات  خانه ی خدا شده دل

برای مروه ی جان  مظهرِ صفا شده دل


در امتدادِ  شب  از ماه ،  رو نگرداند

از آن زمان که به زلفِ تو مبتلا شده دل


 غمِ  کشاکشِ گردون   حریف من نشود

چرا که  خانه بدوش از پرِ هُما شده دل


از انقلاب جهانی ، مرا هراسی نیست

که در بلندی و پستی به یک هوا شده دل


شرابِ خونِ شهیدان  به من  کرامت کن

که تشنه کامم و  صحرای کربلا شده دل


مرا به سفره ی رنگینِ حُسن ، سیری نیست

اگر  گرسنه تر از کاسه ی گدا شده دل


برهنه را نتوان  بارِ دیگر عریان کرد

خوشم به این که چه بی برگ و بی نوا شده دل


نگاهِ حسرتِ من ، ترجمانِ گفتار ست

اگرچه خامُش از اظهارِ مُدّعا شده دل


به  ناز و خشم  نرنجان مرا  که میدانی

به شیوه های لطیفِ تو  آشنا شده دل


شبی که با تو سحر کردم   آفتابی بود

ببین چگونه  پر از نورِ مَه لقا شده دل


قلم به دست نوشتم که عشق یعنی تو

چه مبتلای قشنگی به این بلا  شده دل ؟




کفر و دین ..


بسمه تعالی



عشق را از غمزه ی خونخوار می خواهم چنان
رحم  از شمشیرِ آتشبار می خواهم چنان

نیست وحدت در کلام از اختلافِ کفر و دین
رشته ی تسبیح از زنّار می خواهم چنان

چون قلم ، با لوح های ساده می گویم سخن
صحبتِ دیوانگان ، بسیار می خواهم چنان

از ادب دور ست پیشِ دوست ، تکرارِ سوال
هر دو عالم را از او ، یک بار می خواهم چنان

تا سراپای جهانم  وادیِ سرگشتگی ست
پایِ فولادینی از  پرگار می خواهم چنان

سیل ، تا دریا ندارد هیچ منزلگاهِ  امن
لنگر از عمرِ سبک رفتار می خواهم چنان

نیست اینک  دیده ی بیدار  در روی زمین
از گران خوابان  دلِ بیدار می خواهم چنان

توبه ی مستی ندارد پیش ساقی اعتبار
یک نفس از بهرِ استغفار می خواهم چنان

می وزد  چندین نسیمِ  پرده در  با ابتهاج
غنچه ی نشکفته از گلزار می خواهم چنان

صورتِ آیینه ها را نیست تابِ چشم زخم
گاه گاهی  مرهمِ  زنگار می خواهم چنان

جهان آرا ..

بسمه تعالی

حول مرکز ، در خطِ پرگار بودن بهتر ست
دم بدم  پا در رکابِ یار بودن بهتر ست

در زمین  چون  ایستادن ، می کند دل را سیاه
مثلِ ماهِ آسمان ، سیّار بودن  بهتر ست

تا زمانی چشمِ شبنم از رخِ گل روشن ست
والهِ آن آتشین رخسار بودن بهتر ست

چون جوانی صرفِ هر گفتارِ بی کردار شد
پیر ، با کردارِ بی گفتار بودن  بهتر ست

مثلِ خورشیدِ جهان آرا اگر خواهی شوی
خاکمالِ کوچه و بازار بودن بهتر ست

بر نمی خیزد کسی که در تن آسانی نشست
صد بیابان  دور از این دیوار بودن بهتر ست

صحّتِ جاوید اگر داری طمع ، در زندگی
سرخوش از آن نرگسِ بیمار بودن بهتر ست

ای که خود را با زر و سیماب می داری  نهان
پیش چشمِ آینه ، هموار بودن بهتر ست

جوهر دلدادگی  در دانه ی تسبیح نیست

در حریمِ  حلقه ی زنّـار بودن بهتر ست