آینه ها بیدارند ...

آینه ها بیدارند ...

تکرار لبخند های غمگینم در آینه.. و شیشه ای که بیشتر از "تو " همراه شعرهایم ماند... و هر صبح ..به جای تو...برایم روز خواب آرزو کرد.. آینه ها بیدارند... به یقین..!! دفتر شعر جواد مهدی پور
آینه ها بیدارند ...

آینه ها بیدارند ...

تکرار لبخند های غمگینم در آینه.. و شیشه ای که بیشتر از "تو " همراه شعرهایم ماند... و هر صبح ..به جای تو...برایم روز خواب آرزو کرد.. آینه ها بیدارند... به یقین..!! دفتر شعر جواد مهدی پور

سوره ی شقایق ..


بسمه تعالی


رسید مژده ، دوباره  بهار می آید
شمیم یاسمن و  عطر یار می آید

همیشه جامِ نگاهم پر از ترانه ی توست
به این بهانه ،  مکـرّر بهار می آید

برای آمدنت رنجِ عشق کافی نیست
به پیشوازِ تو ، چون  انتظار می آید

برای گوشِ زمان ای فرا ترین فریاد
طنینِ مهر ، در آغوشِ جار می آید

من از تلاش صدف قعرِ آب فهمیدم
که گوهر از قِبَلِ کار و بار می آید

میان پیر و جوان امتیاز  بسیار ست
که پخته با دو  نپخته کنار می آید

دلی که چله نشینِ طلوعِ حشمت تو ست
سرِ قرار ، سحر ، بی قرار می آید

بخوان برای زمان سوره ی شقایق را
که فصل گل شدنِ لاله زار می آید

به انتظار تبسم نشسته غنچه ی دل
که عید ، با گل و صوتِ هَزار می آید



غزال و غزل ..




بسمه تعالی


نوشته ای که بیا  بیقرار هم باشیم
همیشه مهر بورزیم و  یار هم باشیم

من و تو مست در آغوشِ هم شبیهِ دو قو
پر از خیالِ جنون ، بیقرارِ هم باشیم

فرازِ  حیّ علی العشق را  بخوانی  تا
صفِ نمازِ رفاقت ، کنارِ هم باشیم

دو بیقرارِ قدیمی  اگربه هم  برسیم
نیاید آن که  به فکرِ فرار هم باشیم

پَیَمبری که نوشت ،   لا نبیَّ بعدی   را
به مهر گفت شبی  یار غارِ هم باشیم

غزل برای تو گفتم  که با خیال خودم
غزال من شوی و اعتبارِ هم باشیم

چه غصّه ها که برایم چه قصّه ها که برایت
نوشت کلکِ قضا ، غمگسارِ  هم باشیم

ورای آینه هایی ، چگونه می خواهی
برون نیایی و  چشم انتظارِ هم باشیم ؟




هیاهو ..



بسمه تعالی


حولِ  مرکز ،  پایکوبی میکند پرگارِ من
دورِ باطل می زند با رشته ی افکار ِ من

می پَرد از خواب ، شبنم با طلوعِ آفتاب
راز ها در پرده دارد دیده ی بیدارِ من

همّتِ پیمانه از پیمانِ من افزون تر ست
این که از دل نیست در میخانه استغفار من

چون سلیمان ایستادن با عصا در کار نیست
می گشاید ناخنِ موری ، گره  از کارِ من

در بهاران غنچه وا شد عقده ی دل وا نشد
می زند صد ها گره ، دیوانگی در تارِ من

فرق دارد گوهرِ من با متاعِ دیگران
این همه رونق که می بینید در بازارِ من

با شکیبایی ، حوادث طاقتم را کرده طاق
تا کند پهلو تهی  سیلاب ، از دیوارِ من

حرف حقّ ام در کتاب  از اعتبار افتاده ام
می گریزد جاهل از اندیشه ی بسیارِ من

این جوابِ آن سخن باشد که  رومی گفته بود
در هیاهو  هر کسی از ظنّ خود شد یار من







آرزو ..




بسمه تعالی


در گذار  از شاهـراهِ  زندگی  غافل نباش

نیست جاویدان کسی ، پس خضرِ این محفل نباش


آسمان ، گنجینه ی مِهرست  بر گُل های باغ

ناگران ، ای باغبان  در فکرِ آب و گِل نباش


بختِ سبزِ عشق را ، از پیشگاهِ دل بخواه

در بهارِ بی خزان ، قانع به یک حاصل نباش


حاصلی  غیر از پشیمانی  ندارد آرزو

بعد از این فرمان پذیرِ آرزویِ دل نباش


پای کوبی کن شبیه موجِ سرکش رویِ آب

چون خس و خاشاکِ این دریای بی ساحل نباش


مثلِ هر صاحبدلی ، تعمیرِ جسمِ خویش کن

با خیالِ وصلِ لیلی ، والهِ محمل نباش


نِی سواری می کنی  با خـامه ی تکلیفِ عقـل

عشرتِ طفلانه می خواهی اگر ، عاقل نباش


مارپیچی  راه رفتن ، دور سازد  راه را

مثلِ مستان هر طرف در راهِ حق مایل نباش


فربهی  از مالِ مردم ، رنجِ باریک آورد

مثلِ ماهِ نو ، به نـورِ عاریت  کامل نباش


بارِ دوشِ رهروان را  بر نمی داری  اگر

از گرانجانی  ، غبـارِ راهِ سر منزل نباش



دل ..



بسمه تعالی


 به اعتبارِ  غم ات  خانه ی خدا شده دل

برای مروه ی جان  مظهرِ صفا شده دل


در امتدادِ  شب  از ماه ،  رو نگرداند

از آن زمان که به زلفِ تو مبتلا شده دل


 غمِ  کشاکشِ گردون   حریف من نشود

چرا که  خانه بدوش از پرِ هُما شده دل


از انقلاب جهانی ، مرا هراسی نیست

که در بلندی و پستی به یک هوا شده دل


شرابِ خونِ شهیدان  به من  کرامت کن

که تشنه کامم و  صحرای کربلا شده دل


مرا به سفره ی رنگینِ حُسن ، سیری نیست

اگر  گرسنه تر از کاسه ی گدا شده دل


برهنه را نتوان  بارِ دیگر عریان کرد

خوشم به این که چه بی برگ و بی نوا شده دل


نگاهِ حسرتِ من ، ترجمانِ گفتار ست

اگرچه خامُش از اظهارِ مُدّعا شده دل


به  ناز و خشم  نرنجان مرا  که میدانی

به شیوه های لطیفِ تو  آشنا شده دل


شبی که با تو سحر کردم   آفتابی بود

ببین چگونه  پر از نورِ مَه لقا شده دل


قلم به دست نوشتم که عشق یعنی تو

چه مبتلای قشنگی به این بلا  شده دل ؟




کفر و دین ..


بسمه تعالی



عشق را از غمزه ی خونخوار می خواهم چنان
رحم  از شمشیرِ آتشبار می خواهم چنان

نیست وحدت در کلام از اختلافِ کفر و دین
رشته ی تسبیح از زنّار می خواهم چنان

چون قلم ، با لوح های ساده می گویم سخن
صحبتِ دیوانگان ، بسیار می خواهم چنان

از ادب دور ست پیشِ دوست ، تکرارِ سوال
هر دو عالم را از او ، یک بار می خواهم چنان

تا سراپای جهانم  وادیِ سرگشتگی ست
پایِ فولادینی از  پرگار می خواهم چنان

سیل ، تا دریا ندارد هیچ منزلگاهِ  امن
لنگر از عمرِ سبک رفتار می خواهم چنان

نیست اینک  دیده ی بیدار  در روی زمین
از گران خوابان  دلِ بیدار می خواهم چنان

توبه ی مستی ندارد پیش ساقی اعتبار
یک نفس از بهرِ استغفار می خواهم چنان

می وزد  چندین نسیمِ  پرده در  با ابتهاج
غنچه ی نشکفته از گلزار می خواهم چنان

صورتِ آیینه ها را نیست تابِ چشم زخم
گاه گاهی  مرهمِ  زنگار می خواهم چنان

جهان آرا ..

بسمه تعالی

حول مرکز ، در خطِ پرگار بودن بهتر ست
دم بدم  پا در رکابِ یار بودن بهتر ست

در زمین  چون  ایستادن ، می کند دل را سیاه
مثلِ ماهِ آسمان ، سیّار بودن  بهتر ست

تا زمانی چشمِ شبنم از رخِ گل روشن ست
والهِ آن آتشین رخسار بودن بهتر ست

چون جوانی صرفِ هر گفتارِ بی کردار شد
پیر ، با کردارِ بی گفتار بودن  بهتر ست

مثلِ خورشیدِ جهان آرا اگر خواهی شوی
خاکمالِ کوچه و بازار بودن بهتر ست

بر نمی خیزد کسی که در تن آسانی نشست
صد بیابان  دور از این دیوار بودن بهتر ست

صحّتِ جاوید اگر داری طمع ، در زندگی
سرخوش از آن نرگسِ بیمار بودن بهتر ست

ای که خود را با زر و سیماب می داری  نهان
پیش چشمِ آینه ، هموار بودن بهتر ست

جوهر دلدادگی  در دانه ی تسبیح نیست

در حریمِ  حلقه ی زنّـار بودن بهتر ست