بسمه تعالی
رسید مژده ، دوباره بهار می آید
شمیم یاسمن و عطر یار می آید
همیشه جامِ نگاهم پر از ترانه ی توست
به این بهانه ، مکـرّر بهار می آید
برای آمدنت رنجِ عشق کافی نیست
به پیشوازِ تو ، چون انتظار می آید
برای گوشِ زمان ای فرا ترین فریاد
طنینِ مهر ، در آغوشِ جار می آید
من از تلاش صدف قعرِ آب فهمیدم
که گوهر از قِبَلِ کار و بار می آید
میان پیر و جوان امتیاز بسیار ست
که پخته با دو نپخته کنار می آید
دلی که چله نشینِ طلوعِ حشمت تو ست
سرِ قرار ، سحر ، بی قرار می آید
بخوان برای زمان سوره ی شقایق را
که فصل گل شدنِ لاله زار می آید
به انتظار تبسم نشسته غنچه ی دل
که عید ، با گل و صوتِ هَزار می آید
بسمه تعالی
بسمه تعالی
حولِ مرکز ، پایکوبی میکند پرگارِ من
دورِ باطل می زند با رشته ی افکار ِ من
می پَرد از خواب ، شبنم با طلوعِ آفتاب
راز ها در پرده دارد دیده ی بیدارِ من
همّتِ پیمانه از پیمانِ من افزون تر ست
این که از دل نیست در میخانه استغفار من
چون سلیمان ایستادن با عصا در کار نیست
می گشاید ناخنِ موری ، گره از کارِ من
در بهاران غنچه وا شد عقده ی دل وا نشد
می زند صد ها گره ، دیوانگی در تارِ من
فرق دارد گوهرِ من با متاعِ دیگران
این همه رونق که می بینید در بازارِ من
با شکیبایی ، حوادث طاقتم را کرده طاق
تا کند پهلو تهی سیلاب ، از دیوارِ من
حرف حقّ ام در کتاب از اعتبار افتاده ام
می گریزد جاهل از اندیشه ی بسیارِ من
این جوابِ آن سخن باشد که رومی گفته بود
در هیاهو هر کسی از ظنّ خود شد یار من
بسمه تعالی
در گذار از شاهـراهِ زندگی غافل نباش
نیست جاویدان کسی ، پس خضرِ این محفل نباش
آسمان ، گنجینه ی مِهرست بر گُل های باغ
ناگران ، ای باغبان در فکرِ آب و گِل نباش
بختِ سبزِ عشق را ، از پیشگاهِ دل بخواه
در بهارِ بی خزان ، قانع به یک حاصل نباش
حاصلی غیر از پشیمانی ندارد آرزو
بعد از این فرمان پذیرِ آرزویِ دل نباش
پای کوبی کن شبیه موجِ سرکش رویِ آب
چون خس و خاشاکِ این دریای بی ساحل نباش
مثلِ هر صاحبدلی ، تعمیرِ جسمِ خویش کن
با خیالِ وصلِ لیلی ، والهِ محمل نباش
نِی سواری می کنی با خـامه ی تکلیفِ عقـل
عشرتِ طفلانه می خواهی اگر ، عاقل نباش
مارپیچی راه رفتن ، دور سازد راه را
مثلِ مستان هر طرف در راهِ حق مایل نباش
فربهی از مالِ مردم ، رنجِ باریک آورد
مثلِ ماهِ نو ، به نـورِ عاریت کامل نباش
بارِ دوشِ رهروان را بر نمی داری اگر
از گرانجانی ، غبـارِ راهِ سر منزل نباش
بسمه تعالی
به اعتبارِ غم ات خانه ی خدا شده دل
برای مروه ی جان مظهرِ صفا شده دل
در امتدادِ شب از ماه ، رو نگرداند
از آن زمان که به زلفِ تو مبتلا شده دل
غمِ کشاکشِ گردون حریف من نشود
چرا که خانه بدوش از پرِ هُما شده دل
از انقلاب جهانی ، مرا هراسی نیست
که در بلندی و پستی به یک هوا شده دل
شرابِ خونِ شهیدان به من کرامت کن
که تشنه کامم و صحرای کربلا شده دل
مرا به سفره ی رنگینِ حُسن ، سیری نیست
اگر گرسنه تر از کاسه ی گدا شده دل
برهنه را نتوان بارِ دیگر عریان کرد
خوشم به این که چه بی برگ و بی نوا شده دل
نگاهِ حسرتِ من ، ترجمانِ گفتار ست
اگرچه خامُش از اظهارِ مُدّعا شده دل
به ناز و خشم نرنجان مرا که میدانی
به شیوه های لطیفِ تو آشنا شده دل
شبی که با تو سحر کردم آفتابی بود
ببین چگونه پر از نورِ مَه لقا شده دل
قلم به دست نوشتم که عشق یعنی تو
چه مبتلای قشنگی به این بلا شده دل ؟
بسمه تعالی
در حریمِ حلقه ی زنّـار بودن بهتر ست