آینه ها بیدارند ...

آینه ها بیدارند ...

تکرار لبخند های غمگینم در آینه.. و شیشه ای که بیشتر از "تو " همراه شعرهایم ماند... و هر صبح ..به جای تو...برایم روز خواب آرزو کرد.. آینه ها بیدارند... به یقین..!! دفتر شعر جواد مهدی پور
آینه ها بیدارند ...

آینه ها بیدارند ...

تکرار لبخند های غمگینم در آینه.. و شیشه ای که بیشتر از "تو " همراه شعرهایم ماند... و هر صبح ..به جای تو...برایم روز خواب آرزو کرد.. آینه ها بیدارند... به یقین..!! دفتر شعر جواد مهدی پور

حریم آینه ..

بسمع تعالی


 مثلِ شبنم در گلستان چشمِ عبرت باز کن

از جهانِ رنگ و بـو  ، آسیمه سـر  پرواز کن


آمد و رفت ست  کارِ دولت نا پایدار

در خزان ، فصلِ بهارِ خویش را آغاز کن


کبکِ مستت هر زمان خندان شود در کوهسار

از تهِ دل ، خنده بر سر پنجه ی شهباز کن


سینه ی سرخِ تو  جولانگاه رازِ خلقت ست

در حریم آینه ، همواره  کشفِ راز کن


عشق را یک بار در عمرِ گران کن تجربه

عاشقی دیوانه در میخانه ها اعجاز کن


با نگاهِ ساده ، مفتاحِ زبان بسته باش

مثل هر آیینه طوطی را سخن پرداز کن






2359

تعلیم ..

بسمه تعالی



گلشنِ دل را   بیـآرا با بیـانِ خویشتن

باغ می بالد به مهرِ باغبانِ خویشتن


برگریزانِ حواس  آید به سویت   ناگهان

منع نتوان کرد خود را از خزانِ خویشتن


ای که می خواهی نشانت  محو گردد از جهان

بگذر از  تیر نشانِ   استخوانِ خویشتن 


زندگانی  شد قفس ، از اضطرابِ  بازگشت

کاش می کردم فراموش  آشیانِ خویشتن


تارِ هر مویِ  تو از غفلت   به راهی می رود

جمع کن پیش از گذشتن  کاروانِ خویشتن


در به رویم  وا نشد از تخته ی تعلیم ِ  دل

کاش ، اول تخته می کردم  دکانِ خویشتن


چاهِ راهِ زندگی ،  از نقشِ پا افزون تر ست

زینهار ، از کف نیاندازی  عنـانِ خویشتن 


قفل خاموشی بزن  دائـم   زبـان ســرخ را

غنچه سان خواهی اگر پر گل دهانِ خویشتن


ماهِ نـو باز آورد آن  رمــزِ استفهـام را

تا بیاندیشد دل از قدِّ کمانِ خویشتن










جاودان ..

بسمه تعالی

در جوانی از جنـون ، رطلِ گرانی داشتم
درد و داغِ عشق در فصلِ جوانی داشتم

توبه ی دَمسرد ، پیرم کرد با صد آرزو
تا جوان بودم ، گناهانِ نهانی داشتم

از گرفتاری به آزادی رسیدم در قفس
در میانِ بوستان ها ، آشیانی داشتم

از جهانِ فانی  عمرِ جاودان می خواستم
غافل از این  که جهـانِ جاودانی داشتم

عشرتِ ملک سلیمان ست در چشمانِ مور
آنچه از دریا ، نَمی در زندگانی داشتم

از هیاهو ، بر لبم تا  مُهرِ خاموشی زدم
روی در دیوار  با خود  همزبانی داشتم

پیش هر سنگی که کردم سینه ی خود را سپر
در بیابانِ طلب ، سنگِ نشانی  داشتم

از پشیمانی نجست از سینه ی من  تیرِ آه
قدّ  اگر چه از گناهان  چون کمانی داشتم

عمــر سر کردم به پـایِ  دولتِ ناپـایدار

دست بر دامانِ این دنیا ، زمانی داشتم





خشم ..

بسمه تعالی


اگر افتاده ای ، با شوکتِ طوفان به پا خیزد

کند در خاک دشمن را و جاویدان به پا خیزد


من از دریای نا آرام چشمانِ تو فهمیدم

به ساحل می رسد موجی که با طوفان به پا خیزد


برای  خام طبعان جهان ، درک سخن سخت ست

همیشه شعله ی درک  از دل پاکان به پا خیزد




رویای گران ..

بسمه تعالی


دیدم از رویِ تـو در آیینه ، رویـایی گران

هست در این واقعه ، دامِ تماشایی گران


ذرّه ای از مهرِ تو ، ما را کفایت میکند

در دلِ هر قطره پنهان ست  دریایی گران


با دلِ بی آرزو ، هر آرزویی می کنم

یاد تـو درخاطرم باشد تمنّایی گران


بهتر ست از شیوه ی گفتارِ لب ، گفتار چشم

خوش بحالِ  آن که  دارد ، چشمِ گویایی گران







باران عشق ..

بسمه تعالی

هر که خود را می کند محروم از دامانِ عشق
روزگاری می شود درمانده ی  درمانِ عشق

خون همّت در رگِِ غیرت نمی آید به جوش
تا نگردد لاله زار  از داغِ غـم ، دامـانِ عشق

سرخ رو ، از همّت والای خود ، چون لاله ایم
خنده ها در پرده دارد چهره ی گریانِ عشق

خنده ی ما ، دیده گریان می نماید  شمع را
انفصالی نیست  بینِ  گریه و مژگانِ عشق

در نگاهِ ساده ی ما ، عیب می گردد هنر
قطره ، گوهر می شود در بحرِ بی پایانِ عشق

ما چرا سر در سرِ سامانه ی سامان کنیم ؟
آن که سر داده ست ، روزی می دهد سامانِ عشق

می روم منزل به منزل با سپهسالارِ غم
از پیِ آن کاروان ست  اشک ، چون بارانِ عشق

ما زمین را شستشو با خونِ دل ها  می دهیم
در تنورِ خاک ، کی پنهان شود طوفانِ عشق ؟

هر که دل را   از غمِ نا پاکِ دنیا پاک کرد

در قیامت می شود غمخواره ی حرمانِ عشق






کفر و ایمان ..

بسمه تعالی

 من به کفرِ آینه ، ایمان ندارم  بعداز این
خانه چون آیینه بی مهمان ندارم بعداز این

جانِ جان را  در حریمِ عشق  عریان دیده ام
پرده دارِ مَحرم  و  دربان  ندارم بعد از این

زمزم و دُردِ شرابِ ناب ، از یک چشمه اند
شکوه ای از ساقیِ دوران ندارم بعد از این

مسجد و میخانه یکسان ست پیشِ چشمِ من
اختلافی بر سرِ میزان ندارم بعد از این

مثلِ قُمری ، طوقِ من از حلقه ی داغِ غم ست
خاطرِ شاد و لبِ خندان  ندارم بعد از این

نقشِ دل را  رو نمایی  می کنم  در آینه
از کسی پوشیده و پنهان ندارم بعد از این

همّتم در پاکبازی ،  داغ دارد شعله را
خارخارِ آرزو  در جان ندارم بعد از این

روز اول ، دل به دستِ عشقِ دلبر داده ام
یوسفِ بی جرم در زندان ندارم بعد از این

با توکّل ، مثلِ  غنچه  عقده ام وا می شود
احتیاجِ ناخن و دندان ندارم بعد از این