بسمه تعالی
بگذرد از پرده های آسمان آوازِ من
می نوازد گوش جان را گوشه های سازِ من
در نظر واکردنی فصل جوانی زرد شد
چون شرر در نقطه ی انجام بود آغازِ من
تیغِ کوهِ قاف در پیشم سپر انداخته ست
کیست عنقا تا شود در عشق هم پروازِ من
هر دلِ سنگی که با فولاد پهلو می زند
سینه ی کبک ست پیشِ ناخنِ شهبازِ من
252
بسمه تعالی
هر چه خواهی باش امّا خار این گلشن نباش
از نگاه خیره ، گل را خـارِ پیراهن نباش
روشن ست از دیده ی روشندلان شب های تار
در دلِ تاریکخانه غافل از روزن نباش
64/93
بسمه تعالی
هر گل که دارد اینجا در سر هوای شبنم
آبِ حیاتِ خود را ریزد به پای شبنم
ابر و بهارِ اقبال هر صبح دارد این باغ
بر سر کنند گل هــا تاجِ هُمــای شبنم
وقتی که چشمِ دل را با اشکِ مهر شوید
گلبرگِ سرخ باشد صحن و سـرای شبنم
رقصِ سماع و شادی ، در ساحه ی وصال ست
گل می رسد در این باغ یکسر قفــای شبنم
ما را به زندگانی ، با چترِ گل چه کار ست ؟
هم مرز با خزانیم ، زیرِ لوای شبنم
طاووسِ جلوه ی گل حیرت دمیده اینجا
آیینـه خانه باشد در چشم های شبنم
دور از نگاهِ خورشید آهسته می نشیند
هر صبح روی گل ها ، آبِ طلای شبنم
افسونِ پایِ گردون مشکل گشا اگر بود
روی زمین نمی ماند دستِ دعای شبنم
وقتی که وارسیدیم رنگِ خزان جنون داشت
خون می چکید رویِ ، هر غنچـه جـای شبنم
1753
تا توانی ، دوری از همراهیِ غمّــاز کن
بسمه تعالی
گلشنِ دل را بیـآرا با بیـانِ خویشتن
باغ می بالد به مهرِ باغبانِ خویشتن
برگریزانِ حواس آید به سویت ناگهان
منع نتوان کرد خود را از خزانِ خویشتن
ای که می خواهی نشانت محو گردد از جهان
بگذر از تیر نشانِ استخوانِ خویشتن
زندگانی شد قفس ، از اضطرابِ بازگشت
کاش می کردم فراموش آشیانِ خویشتن
تارِ هر مویِ تو از غفلت به راهی می رود
جمع کن پیش از گذشتن کاروانِ خویشتن
در به رویم وا نشد از تخته ی تعلیم ِ دل
کاش ، اول تخته می کردم دکانِ خویشتن
چاهِ راهِ زندگی ، از نقشِ پا افزون تر ست
زینهار ، از کف نیاندازی عنـانِ خویشتن
قفل خاموشی بزن دائـم زبـان ســرخ را
غنچه سان خواهی اگر پر گل دهانِ خویشتن
ماهِ نـو باز آورد آن رمــزِ استفهـام را
تا بیاندیشد دل از قدِّ کمانِ خویشتن
دست بر دامانِ این دنیا ، زمانی داشتم