بسمه تعالی
زندگانی شد تباه از کاهِ دست آوردِ من
باز می گردد گناه از توبه ی دمسردِ من
سایه از پست و بلندِ خاک آسان بگذرد
آدم بی درد باشد بی خبر از دردِ من
ابر می بارد به خشمِ تیر باران بر سرم
بحر می پیچد به موج از اشکِ غم پرود ِ من
با سبکروحی چنان از قیدِ ششدر فارغم
مهره ی آزادِ دل دارد بساطِ نردِ من
در سوادِ حیرت از یادِ جمالت غافلم
روز و شب خوابِ سحر دارد دلِ شبگردِ من
نیست گویا جز نوای قُلقُلِ مینای مِی
هیچ کس در محفلِ خونین دلان ، همدردِ من
خنده بر لب دارم امّا در مصافِ آینه
حال دل معلوم می گردد از آهِ سردِ من
خاکِ عالم را دهد بر باد اگر صد بار ، چرخ
سدِّ راهش می شود گردِ بیابان گردِ من
186
تا توانی ، دوری از همراهیِ غمّــاز کن
بسمه تعالی
گلشنِ دل را بیـآرا با بیـانِ خویشتن
باغ می بالد به مهرِ باغبانِ خویشتن
برگریزانِ حواس آید به سویت ناگهان
منع نتوان کرد خود را از خزانِ خویشتن
ای که می خواهی نشانت محو گردد از جهان
بگذر از تیر نشانِ استخوانِ خویشتن
زندگانی شد قفس ، از اضطرابِ بازگشت
کاش می کردم فراموش آشیانِ خویشتن
تارِ هر مویِ تو از غفلت به راهی می رود
جمع کن پیش از گذشتن کاروانِ خویشتن
در به رویم وا نشد از تخته ی تعلیم ِ دل
کاش ، اول تخته می کردم دکانِ خویشتن
چاهِ راهِ زندگی ، از نقشِ پا افزون تر ست
زینهار ، از کف نیاندازی عنـانِ خویشتن
قفل خاموشی بزن دائـم زبـان ســرخ را
غنچه سان خواهی اگر پر گل دهانِ خویشتن
ماهِ نـو باز آورد آن رمــزِ استفهـام را
تا بیاندیشد دل از قدِّ کمانِ خویشتن
دست بر دامانِ این دنیا ، زمانی داشتم
بسمه تعالی
اگر افتاده ای ، با شوکتِ طوفان به پا خیزد
کند در خاک دشمن را و جاویدان به پا خیزد
من از دریای نا آرام چشمانِ تو فهمیدم
به ساحل می رسد موجی که با طوفان به پا خیزد
برای خام طبعان جهان ، درک سخن سخت ست
همیشه شعله ی درک از دل پاکان به پا خیزد
بسمه تعالی
دیدم از رویِ تـو در آیینه ، رویـایی گران
هست در این واقعه ، دامِ تماشایی گران
ذرّه ای از مهرِ تو ، ما را کفایت میکند
در دلِ هر قطره پنهان ست دریایی گران
با دلِ بی آرزو ، هر آرزویی می کنم
یاد تـو درخاطرم باشد تمنّایی گران
بهتر ست از شیوه ی گفتارِ لب ، گفتار چشم
خوش بحالِ آن که دارد ، چشمِ گویایی گران
در قیامت می شود غمخواره ی حرمانِ عشق