شعر ، زبان دل هایی ست که سکوت را بر نمی تابند
و شاعر کسی ست که از خاکستر یک احساس ، آتشی از معنا می آفریند
شعر ، هنرِ گفتن نیست
هنر چیز هایی ست که دیگران می بینند اما معنایشان را نمی دانند
یکی از ظریفترین ویژگی های سبک هندی این ست که شاعر از یک پدیده ی طبیعی ، به کشف ذهنی برسد . گویی طبیعت برای او صرفا موضوع تماشا نیست بلکه وسیله ای برای شناخت جهان و انسان است .
به عنوان مثال :
شاعر از شمع فقط سخن نمی گوید ، بلکه از سوختن شمع به حقیقتی در باره ی عشق ، فداکاری یا تنهایی انسان می رسد .
در سبک هندی ، تصویر، وسیله ی آرایش نیست بلکه وسیله ی شناخت است
در بعضی از سبک های شعری ، تصویر به کلام زیبایی می بخشد اما در سبک هندی ، تصویر می تواند ابزاری برای کشف حقیقت باشد
مثلا دانه ای را تصور کن که برای روییدن ناکزیر باید در تاریکی خاک پنهان شود .
از این مشاهده میتوان به یک حقیقت انسانی رسید . گاهی انسان پیش از آنکه به شکوفایی برسد ، باید دوره ای از گمنامی و تنهایی و تحمل دشواری را پشت سر بگذارد
در اینجا ، تصویر طبیعت صرفا زیبا نیست ، نگاه ما را به زندگی تغییر می دهد
تفاوت تصویر شگفت انگیز با تصویر اندیشه مند :
تصویر شگفت انگیز ممکن است ما را به تحسین وا دارد اما تصویر اندیشه مند علاوه بر تحسین ، ذهن ما را به تامل می کشاند
هنر بزرگ شاعر سبک هندی این است که حقیقت را مستقیم بیان نکند چنان تصویری بسازد که خواننده خودش به آن حقیقت برسد
تازگی واقعی در سبک هندی صرفا عجیب بودن تصویر نیست بلکه تازه دیدن حقیقت از را ه تصویر است
این همان اسلوب معاده است :
شاعر ، حقیقتی را در یک مصراع مطرح می کند و در مصراع بعدی نمونه ای از طبیعت یا زندگی بیارود که آن حقیقت را به شکلی غیر مستقیم آشکار سازد
بسمه تعالی
در این گلـزار چون طــاووسِ زیبـای خرامان باش
شبیهِ شبنم از ، این شوخ رنگی چشم حیران باش
بیابانِ طلـب ، جایی برای استـراحت نیست
شتابان از غبار آلودگی بگریز و طوفان باش
خیالی شو به اظهارِ نیاز و نازِ وَهم آلود
جهان آیینه است از هر کجا خواهی نمایان باش
چنان سامانِ اقبالِ قناعت را بدست آور
که کُنجِ چشمِ موری مالکِ ملکِ سلیمان باش
اگر دیدی دلی از بی وفــایی زار می نالد
برای همنوایی ، دست بر دامانِ حرمان باش
جنون از چشم زخمِ اشتهارت می کند ایمن
بقدرِ بوی غنچه از لباسِ رنگ عریان باش
مسیرِ عشق دشوار ست ، از راهِ خرد بگذر
حریفِ کفر بودن را بیاموز و مسلمان باش
به بیقدری از این بازار ، سودِ نیک خواهی برد
گرانی سنگِ میزانِ کمالت نیست ، ارزان باش
هزار آیینه در کف داری و خود را نمی بینی
به دینِ کافران از چشمِ هر آیینه پنهان باش
سرای عافیت در عالمِ امکان نمی یابی
کم از بهر جهازِ زندگی دنبالِ طغیان باش
در این آشفته احوالی که خون می ریزد از هر جا
به فکرِ پرچمِ سبز و سفید و سرخِ ایــــــــران باش
2592
بسمه تعالی
شور بر پا می کند آوازِ بی انبازِ من
گوشه گوشه می نوازد گوشِ جان را سازِ من
سبکِ هندی می سرایم شعر با تمثیل ، تا
سرزمینِ اصفهان را پر کند ایجازِ من
در نظر واکردنی فصل جوانی زرد شد
چون شَرَر در نقطه ی انجام بود آغازِ من
تیغِ کوهِ قاف در پیشم سپر انداخته ست
کیست عنقا تا شود در عشق هم پروازِ من
هر دلِ سنگی که با فولاد پهلو می زند
سینه ی کبک ست پیشِ پنجه ی شهبازِ من
آنچنان که بوی گل از برگ گل افزون تر ست
می شود بی پرده تر از پرده پوشی ، رازِ من
چشم بسته کامیاب از دولتِ دنیا شدم
صیدِ خود را یافت در پوشیده چشمی ، بازِ من
بی بری هم مانع از آوازه ی نامم نشد
باغ می بالد به خود از سروِ قد افرازِ من
کارزارِ بی جهـاز اینجـا نباشد کـارسـاز
واژه باشد در نبردِ شعر ها ، سربازِ من
252
بسمه تعالی
هر چه خواهی باش امّا خار این گلشن نباش
از نگاه خیره ، گل را خـارِ پیراهن نباش
روشن ست از دیده ی روشندلان شب های تار
در دلِ تاریکخانه غافل از روزن نباش
64/93
بسمه تعالی
هر گل که دارد اینجا در سر هوای شبنم
آبِ حیاتِ خود را ریزد به پای شبنم
ابر و بهارِ اقبال هر صبح دارد این باغ
بر سر کنند گل هــا تاجِ هُمــای شبنم
وقتی که چشمِ دل را با اشکِ مهر شوید
گلبرگِ سرخ باشد صحن و سـرای شبنم
رقصِ سماع و شادی ، در ساحه ی وصال ست
گل می رسد در این باغ یکسر قفــای شبنم
ما را به زندگانی ، با چترِ گل چه کار ست ؟
هم مرز با خزانیم ، زیرِ لوای شبنم
طاووسِ جلوه ی گل حیرت دمیده اینجا
آیینـه خانه باشد در چشم های شبنم
دور از نگاهِ خورشید آهسته می نشیند
هر صبح روی گل ها ، آبِ طلای شبنم
افسونِ پایِ گردون مشکل گشا اگر بود
روی زمین نمی ماند دستِ دعای شبنم
وقتی که وارسیدیم رنگِ خزان جنون داشت
خون می چکید رویِ ، هر غنچـه جـای شبنم
1753