بسمه تعالی
اگر با مِهـر ، کافر را مسلمان کردن آسان ست
حریمِ عشق را با قهر، زندان کردن آسان ست
متاعِ زندگانی چون ، به بــاد اینجا نمی ارزد
ازاین قیمت به همّت اندک ارزان کردن آسان ست
به طاووسی نشد قانع دل از باغِ تماشایت
مرا افزون تر از این ، چشم حیران کردن آسان ست
اگر مشتِ غبارِ خود ، پریشان سازی از رویت
به چشمِ هر دو عالم ناز مژگان کردن آسان ست
بهارِ دستگاهِ شور و چشمِ خیسِ شبنم هاست
که با یک خنده چندین غنچه عریان کردن آسان ست
اگر دامن نگیرد ، حرصِ گوهر قطره ی ما را
برای موج ، رنگارنگ طوفان کردن آسان ست
2451
بسمه تعالی
در این گلـزار چون طــاووسِ زیبـای خرامان باش
شبیهِ شبنم از ، این شوخ رنگی چشم حیران باش
بیابانِ طلـب ، جایی برای استـراحت نیست
شتابان از غبار آلودگی بگریز و طوفان باش
خیالی شو به اظهارِ نیاز و نازِ وَهم آلود
جهان آیینه است از هر کجا خواهی نمایان باش
چنان سامانِ اقبالِ قناعت را بدست آور
که کُنجِ چشمِ موری مالکِ ملکِ سلیمان باش
اگر دیدی دلی از بی وفــایی زار می نالد
برای همنوایی ، دست بر دامانِ حرمان باش
جنون از چشم زخمِ اشتهارت می کند ایمن
بقدرِ بوی غنچه از لباسِ رنگ عریان باش
مسیرِ عشق دشوار ست ، از راهِ خرد بگذر
حریفِ کفر بودن را بیاموز و مسلمان باش
به بیقدری از این بازار ، سودِ نیک خواهی برد
گرانی سنگِ میزانِ کمالت نیست ، ارزان باش
هزار آیینه در کف داری و خود را نمی بینی
به دینِ کافران از چشمِ هر آیینه پنهان باش
سرای عافیت در عالمِ امکان نمی یابی
کم از بهر جهازِ زندگی دنبالِ طغیان باش
در این آشفته احوالی که خون می ریزد از هر جا
به فکرِ پرچمِ سبز و سفید و سرخِ ایــــــــران باش
2592
بسمه تعالی
شور بر پا می کند آوازِ بی انبازِ من
گوشه گوشه می نوازد گوشِ جان را سازِ من
سبکِ هندی می سرایم شعر با تمثیل ، تا
سرزمینِ اصفهان را پر کند ایجازِ من
در نظر واکردنی فصل جوانی زرد شد
چون شَرَر در نقطه ی انجام بود آغازِ من
تیغِ کوهِ قاف در پیشم سپر انداخته ست
کیست عنقا تا شود در عشق هم پروازِ من
هر دلِ سنگی که با فولاد پهلو می زند
سینه ی کبک ست پیشِ پنجه ی شهبازِ من
آنچنان که بوی گل از برگ گل افزون تر ست
می شود بی پرده تر از پرده پوشی ، رازِ من
چشم بسته کامیاب از دولتِ دنیا شدم
صیدِ خود را یافت در پوشیده چشمی ، بازِ من
بی بری هم مانع از آوازه ی نامم نشد
باغ می بالد به خود از سروِ قد افرازِ من
کارزارِ بی جهـاز اینجـا نباشد کـارسـاز
واژه باشد در نبردِ شعر ها ، سربازِ من
252
بسمه تعالی
هر چه خواهی باش امّا خار این گلشن نباش
از نگاه خیره ، گل را خـارِ پیراهن نباش
روشن ست از دیده ی روشندلان شب های تار
در دلِ تاریکخانه غافل از روزن نباش
64/93
بسمه تعالی
هر گل که دارد اینجا در سر هوای شبنم
آبِ حیاتِ خود را ریزد به پای شبنم
ابر و بهارِ اقبال هر صبح دارد این باغ
بر سر کنند گل هــا تاجِ هُمــای شبنم
وقتی که چشمِ دل را با اشکِ مهر شوید
گلبرگِ سرخ باشد صحن و سـرای شبنم
رقصِ سماع و شادی ، در ساحه ی وصال ست
گل می رسد در این باغ یکسر قفــای شبنم
ما را به زندگانی ، با چترِ گل چه کار ست ؟
هم مرز با خزانیم ، زیرِ لوای شبنم
طاووسِ جلوه ی گل حیرت دمیده اینجا
آیینـه خانه باشد در چشم های شبنم
دور از نگاهِ خورشید آهسته می نشیند
هر صبح روی گل ها ، آبِ طلای شبنم
افسونِ پایِ گردون مشکل گشا اگر بود
روی زمین نمی ماند دستِ دعای شبنم
وقتی که وارسیدیم رنگِ خزان جنون داشت
خون می چکید رویِ ، هر غنچـه جـای شبنم
1753
تا توانی ، دوری از همراهیِ غمّــاز کن