بسمه تعالی
زیبایی خلقتی ، نصیبم نشدی
چه فایده بی وفا ، حبیبم نشدی
دور از تو غم فراق بیمارم کرد
رفتی و نیامدی ، طبیبم نشدی
جواد مهدی پور
بسمه تعالی
بوسه خواهم زد بر آن لب های داغ
تا بگیرم عشق را از تو سراغ
عشق یعنی خنده بر لب های تو
عطر جان بخش تو بر گل های باغ
جواد مهدی پور
بسمه تعالی
شبی به حسرت آهی تو را صدا کردم
چه غمگنانه دل شب ، خدا خدا کردم
نیامدی همه شب را به انتظار نشستم
و در نماز شبانه ، تو را دعا کردم
چه حرف ها که شنیدم چه زخم ها که بریدم
به جرم اینکه بجای جفا ، وفا کردم !
شکستی و نشکستم ، به پای عهد تو ماندم
چقدر ساده دلی کردم و خطا کردم
برای خاطر یک لحظه دیدن رویت
نخواستم که بیازارمت ، حیا کردم
دوباره دست دعا را به آسمان بردم
تو بی وفا شدی اما دعا تو را کردم
تو را در آینه دیدم که سرو بالایی
به محض دیدن روی تو ، اقتدا کردم
جواد مهدی پور
بسمه تعالی
ساده اما بی تکلف ، دوستت دارم هنوز
در کنارت ای گل زیبای من ، خارم هنوز
" دوستت دارم " ، که مسئولیتی سنگین بود !
پای پیمان مانده و در زیر این بارم هنوز
تا تو را دیدم اناالحق را نمیرانم به لب !
حق تویی ! من مجرمی هستم که بر دارم هنوز
جلوه زار روی زیبای تو طاووس دل است
میکشم تصویر رویت ، گرم این کارم هنوز
در تماشای تو ای آهو ، به حیرت مانده ام !
همچنان با کافر رویت به پیکارم هنوز
من تو را یک آیه در آیینه دل دیده ام
در نبردی با تکاثرهای اغیارم هنوز
هر چه گویم از لطافت های تو ای ماهرو !
باز هم شرمنده نقصان گفتارم هنوز !
جواد مهدی پور
بسمه تعالی
زدم دل را به دریای نگاهت هر چه بادا باد
و دل را پر ز خون کردم به آهت هر چه بادا باد
بریدم از همه یکسر ، گرفتم دامن مهرت
قسم خوردم به آن سیمای ماهت هر چه بادا باد
زلیخا را نشان دادی که در دام شکار افتم
دویدم باز افتادم به چاهت هر چه بادا باد
شکوه چشم زیبایت بلندای نظر باشد
نگاهت میکنم در جایگاهت هر چه بادا باد
فقط یک دل برایم مانده از دارایی جانم
که قربانی کنم آنرا به راهت هر چه بادا باد
نگاهم میکنی گاهی ، مرا آشفته میسازی
فدای آن نگاه گاه گاهت هر چه بادا باد
جواد مهدی پور
بسمه تعالی
تو را با عشق میخوانم که فریاد رسایی تو
و من سر شارم از مهرت که باران سخایی تو
برای با تو بودن ها چه شب ها که نخوابیدم
نشستم بر سر کویت شبی شاید بیایی تو
ندانستم که از عشقت مرا محروم می سازی
ببار ای ابر بارانی که از جنس صفایی تو
تو گفتی دوست میداری مرا از جان و دل اما
نمیگویی چرا اینقدر از این دل جدایی تو ؟
چنان خو کرده ام بر چشم هایت ای غزال من
که جان می گیرم از چشمت ، عجب عشق بلایی تو
سرشتم خاک پاک است و دلم آکنده از عشقت
و من خوشحالم از اینکه مثال کیمیایی تو
مرا در جای امن دل نگهدار و نگارم باش
برایم عشق جانسوزی و بانوی وفایی تو
جواد مهدی پور
بسمه تعالی
در خاطرم میمانی ، این را گفته بودم
عشق منی ، میدانی ، این را گفته بودم
گاهی ، چه دلتنگم برای خنده هایت
در جسم من ، تو جانی ، این را گفته بودم
هرگز فراموشم نکن از خاطر خود
با من که هم پیمانی ، این را گفته بودم
حرفی نمیگویم هنوز از بی تو بودن
در چشم من میخوانی ، این را گفته بودم
عمری مسیر عشق را با سر دویدم
از بس که تو پنهانی ، این را گفته بودم
جواد مهدی پور