بسمه تعالی
دست باید شست روزی از سر و سامانِ خود
خرج کمتر کن برای زینتِ ایوانِ خود
ساده لوحی که برایش شهوت انگیز ست خواب
خصم را بیدار می سازد به قصدِ جانِ خود
از تغافل گِل زند بر رخنه ی زندانِ خویش
آن که می کوشد به تعمیرِ تنِ ویرانِ خود
می کند گنجینه ی گوهر ، حریمِ سینه را
هر که پا را می کشد چون کوه ، در دامانِ خود
باغِ طاووس ست عالم در نگاهِ آینه
در شگفتم همچنان از دیده ی حیرانِ خود
صِدق پیش آور که دائم صبحِ صادق بی ریا
گـرم آرد از تنورِ سرد بیرون ، نانِ خود
حلقه ی زُنّار تا با چاره جویان بسته ام
نازِ عیسی می کشم از دردِ بی درمانِ خود
برگِ عیش از بهرِ تاراجِ خزان گِرد آورد
در بهاران هر که می بندد درِ بستانِ خود
اشتیاقِ خنده از روی لبم بر چیده شدغنچه تا غلطید در خون از لبِ خندانِ خود