بسمه تعالی
چقدر فاصله از من به پای تو دور است
چقدر سایه ی من از تن تو مهجور است
صدای پای خزان ، پیش از این نمی آمد
مدار چرخش فصل بهار ، ناجور است
شکست قبضه شمشیر و تیر زهرآگین
تمام سلطنت جور ، پای در گور است
اگر چه لاله بریدند در مصاف خدنگ
مگو که گل شدن ما ، حکایتی دور است
بزن به زخمه ی ساز دلم که می نالد
ببین چگونه گل از زخم تیشه رنجور است
تبر تبر همه زخم است سینه ی آهو
دلی که خون شود از این اشاره ، مأجور است
به احترام تو ، آیینه عشق عریان گشت !
دریغ ، چشم عفافت ، هنوز هم کور است
جواد مهدی پور
چه حرفها که درونم نگفته میماند
خوشا ب حال شما که شاعری بلدید...
سلام و عرض ارادت جناب مهدی پور
غزل های پر حرفی و عمیقی خواندم..و بر خلاف غزل های این روزها ردی از غم و اندوه نیست...و این از احساسات عمیق شما نشأت میگیرد بدون شک..
من نیز این روزها پر از هیجان تغزلم...
سپاس که با زیبایی تمام خواندید مرا...
مانا باشید و قلمتان پایدار...
سلام بانو پاییزی گران مقام


سپاس فراوان از لطفتون
از حضور گرم و سبزتان ممنونم
از اینکه هستید و مرا میخوانید خیلی خوشحالم
نگاه زیبایتان را ارج مینهم
زنده باشید