بسمه تعالی
" درد دیوانگی ما دو برابر شده است
شاعری عاشق یک شاعر دیگر شده است "
عشق را با تو سرودم که غزل حاصل شد
با تو زیبایی شعرم دو برابرشده است !
تو مرا تا ابدیت به اشارت بردی
رتبه ام از همه والاتر و برتر شده است
گوشه ی چشم تو با من غزل عشق سرود
دل من عاشق آن غمزه ی دلبر شده است
مهر خوبان همه در صورت زیبای تو هست
همه ی عالم از اعجاز تو گوهر شده است
به تمنای تو دل دادم و بی دل ماندم
دل از آن لحظه ی دیدار تو دیگر شده است
عشق یعنی نفس گرم تو در فصل بهار
که بهار از نفس گرم تو بهتر شده است
روح آزاده ی تو داخل پیکر شده است
جواد مهدی پور
بسمه تعالی
چنان در پای پیمان تو هستم
که گویی از سفیران الستم
تو از آلاله های دشت نوری
من از جا ماندگان راه هستم
فراقت سخت می آید ولی من
نشستم ، چون بنامت عهد بستم
تو گفتی در دل من لانه داری
و من آیینه ی دل را شکستم
پریشان خاطرم با جام خالی
در این میخانه هی چله نشستم
چنان غافل شدم از جام ساقی
در این میخانه گویی می پرستم
سفر کردم که در یادم بمانی
ولی بیراهه رفتم ، بس که مستم
شکایت دارم از خود ، بیقرارم
که خود در را به روی خویش بستم
مرا آزاده می نامند یاران
اگر یاری کنی ، از بند رستم
جواد مهدی پور
بسمه تعالی
شکستم تا تو پا بر جا بمانی
همیشه زنده و پویا بمانی
بیارم ماه را در زیر پایت
سرافرازانه پا بر جا بمانی
تمام عشق را در قاب کردم
که در آیینه ی زیبا بمانی
گرفتم دامن مهر و وفایت
که برگردی و در اینجا بمانی
قسم خوردم که مجنون تو باشم
برایم تا ابد لیلا بمانی
قرار عاشقی امضاء نمودیم
که هم امروز هم فردا بمانی
شدم آدم که همراه تو باشم
کنارم باشی و حوا بمانی
جواد مهدی پور
بسمه تعالی
شبی از هزار شب ها که من از تو مینوشتم
به هوای باتو بودن که تویی تو ، سر نوشتم
تو که باشی ای قرار دل بیقرارم ، آنروز
بخدا غمی ندارم که تویی گل بهشتم !
و برای تو نوشتم که من از تو مینویسم
تو هم از سر رفاقت شدی آینه سرشتم
چه هوای دلنشینی به تو داشتم همیشه !
به تو از دلم نوشتم که من عاشق تو گشتم
تو هم از صمیم مهر و سر عشق آسمانی
به من اینچنین نوشتی " به تو گرم هست پشتم " !
همه هست آرزویم که همیشه با تو باشم
بهمین صفای نابت همه تخم مهر کشتم !!
و تو ای نگار دلکش که قشنگ و دلربایی
تویی آسمان آبی و من از نفیس خشتم !
جواد مهدی پور
بسمه تعالی
باز ابروی تو محراب نمازم شده است
با تو در خلوت شب راز و نیازم شده است
گره ِ سلسله ی موی تو را من زده ام
بارها این گره از سوی تو بازم شده است
تو چه از عاشق زانو به بغل می خواهی ؟
که مرا این همه اندوه تو سازم شده است !
من به زیبایی چشمان تو ایمان دارم
که همان غمزه ی جادوی تو رازم شده است
پلک بر هم که گذاری دلم آشفته شود
این اشاره همه ی حکم جوازم شده است
پرچم صلح که افراشته ای بر سر من
باعث فخر من و اوج فرازم شده است
متحیر شده ام از حرکات لب تو
بر لبم آمده و سطح ترازم شده است
جواد مهدی پور
پریشان خاطرم کردی ، پریشانی چرا جانا ؟
تو با زلف پریشانت ،به آغوشم بیا جانا !
هوای بی تو بودن را نمیخواهم ، نمیخواهم
بیا با من بمان در کنج این ویرانه ها جانا
چنان ازمسجد و منبر تو بیزاری و می نالی
که من میخانه ها کردم برای تو بنا جانا
تو با من عهد بستی که فراموشم نخواهی کرد
و من دیشب برای عهدمان کردم دعا جانا
نشستم بر سر کویت به امَیدی که می آیی
عبورت بشکند تندیس این بتخانه را جانا
نه بختی یار شد با من نه اقبالی نصیبم شد !
تویی بر دوش من آن مظهر مرغ هما جانا
دل و جان دادم از روزی که در دام تو افتادم
تو را بیگانگان کردند از این دل جدا جانا
به بد نامی کشید آخر زلیخا در مقام عشق
تو اما پای عشقم ماندی و کردی وفا جانا
بسمه تعالی
تو را با جان و دل میخوانم ای گل دوستت دارم
من از بادی که گل را میکند پرپر ، چه بیزارم !
به فروردین قسم ، اردیبهشتم را تو میسازی
که در خرداد هم گلها برای دوست میکارم
چنان در قلب من جا کردی ای آهوی زیبایم
که در آغوش گرمت عاشقانه بر سر دارم
من از دامان مهر تو گرفتم تا شفا یابم
چنان افتاده ام از پا و در کوی تو بیمارم
من از زیبایی روی تو با مهتاب می گویم
و در بزم وصالت تا سحر با ماه بیدارم
چراغانی کنم با چلچراغ عشق کویت را
تمام کهکشان را زیر پای دوست می آرم
چنان در جان من رفتی که تا جان در بدن دارم
تو را با جان و دل میخوانمت ای بهترین یارم
گلی از بوستان عشق ، با این روی زیبایت
گلستان میکنی جان را و من در فهم گلزارم