X
تبلیغات
رایتل


























آینه ها بیدارند ...

تکرار لبخند های غمگینم در آینه.. و شیشه ای که بیشتر از "تو " همراه شعرهایم ماند... و هر صبح ..به جای تو...برایم روز خواب آرزو کرد.. آینه ها بیدارند... به یقین..!! دفتر شعر جواد مهدی پور

بسمه تعالی


 

 

در سینه ی بی درد ، کمی آه نگه دار


هردم  به قدم های خودت راه نگه دار



 

سنگ ست در آغوش زمان  ثانیه ، هشدار


آیینه ی دل را  تو از این آه نگه دار



 

عمرت همه در غفلت بسیار گذشته ست


بر توبه ، از این عمر  تو یک " ماه " نگه دار



 

هر گاه که دلتنگ شود ماه ، " شب قدر"


جایی تو در این برکه به آن ماه  نگه دار



 

وقتی که  برادر شدی ، از جان برادر


هر لحظه حفاظت کن و از چاه نگه دار



 

پرهیز کن از خار ندامت  تو در این باغ


دست از گل و از حادثه  کوتاه نگه دار



 

از جهل نچیده ست کسی میوه ی دانش


دل را تو در این مدرسه  آگاه نگه دار



 

از شاخه ی دنیا  تو اگر مهر بچینی


گاهی به کسی هدیه کن و گاه نگه دار



 

 

جواد مهدی پور

نوشته شده در پنج‌شنبه 2 دی 1395ساعت 17:44 توسط Javad Mahdipour نظرات (0)

بسمه تعالی

 

عشق های نو رسیده  زود بر هم می خورد

آهـــــن آتش ندیده بیشتر خـــــم می خورد


هر که با آب قناعت جام خود را پر نکرد

زیر آوار بلاهت سیلی غـــــــم می خورد


پادشاهی چون سلیمان هم شوی ، غافل نباش

موریانه چوب او را نیز کم کم می خورد


من ندیدم شیر بر هم نوع خود یورش برد

پس چرا امروز آدم مغز آدم می خورد ؟


پلک بر هم می زنی  آشفته می سازی مرا

من چه باشم ! نظم عالم نیز بر هم می خورد


بینوایان دست خود را با دعا پر کرده اند

بیشتر سرمایه دار از خوان حاتم می خورد


خشک و تر در آتش بیداد  خاکستر شوند

شیر ، خون و گوشت را در صید با هم می خورد



جواد مهدی پور

نوشته شده در جمعه 4 تیر 1395ساعت 17:55 توسط Javad Mahdipour نظرات (0)

بسمه تعالی


آه عالم سوز من در سینــه می گیرد تو را

قاب دل مانند یک آیینـــــه می گیرد تو را


دوستی های مرا باور نکردی  نازنین

قهر های نازک دیرینه می گیرد تو را


عشق را در چشم های مهربانت  دیده ام

قلب های پاک ، هر آینه می گیرد تو را


آسمان آبیست اما چشم هایت تر شده

برق ابر این دل بی کینه می گیرد تو را


روز ها را می شمارم تا بیایـــی از سفر

التماسم صبح یک آدینه ، می گیرد تو را



جواد مهدی پور

نوشته شده در پنج‌شنبه 6 خرداد 1395ساعت 08:15 توسط Javad Mahdipour نظرات (5)


بسمه تعالی


برکه بارانی ام ، مهتاب را گم کرده ام


در کنار رودخانه ،  آب را گم کرده ام



چشم هایم باز می ماند  نمی بیند ولــی


در شب مهتاب ،  راه خواب را گم کرده ام



خط چشمان تو از نصف النهار دل گذشت


بین ابروهایت ، اسطرلاب را گم کرده ام


 

تاب گیسو های تو بی تاب می سازد مرا


تار مو می تابم اما    تاب را گم کرده ام !


 

عکس بسیارست از سیمای دلدارم  ولی


در دلم جا نیست ، جای قاب را گم کرده ام


 

واژه ها  معنای دیگر می دهند این روز ها


در کتاب عشق ، شعر ناب را گم کرده ام


 

با سیاست حزب را در شهر ما سر می برند


از جناح راستم ، احزاب را گم کرده ام




 


جواد مهدی پور

----------------------------------------

نوشته شده در دوشنبه 13 اردیبهشت 1395ساعت 12:28 توسط Javad Mahdipour نظرات (3)

عقل و عشق ..


برکه ی بارانی ام  اما تو یک  دریـــاستی
نقص بر می خیزد از آنجا که باشد کاستی

خود به حیرت مانده از سیمای تو نقاش عشق
مینیاتوری که  با اندام  خود آراستی

خواستم تا دل به چشمان تو بسپارم  ولـی
چشم بستی ناگهان از جای خود برخاستی

عشق نامـوسیت که  آیینه ها رو کرده اند
شاعر بیدل که باشی ، در دلت غوغاستی

عقل تو با عشق هنگامی به یک جو می روند
کز دلت جوشند دائم  ،  چشمـــــه های راستی

در همان لحظه که جامم را به دور انداختی
تازه فهمیدم مرا از جان و دل  می خواستی

من تمام خوبرویــان جهان را  دیده ام
ای گل زیبای من از هر گلی زیباستی


جواد مهدی پور

نوشته شده در شنبه 11 اردیبهشت 1395ساعت 12:53 توسط Javad Mahdipour نظرات (2)

بسم الله الرحمن الرحیم

یا علی مددی



خورشید عالم را منــــــــــور کرده رویت

مهتاب باشد   روز و شب در جست و جویت


 

ای آنکه در آیینه ها  ثبت است نامت

عالم فدای سایه ی  یک تار مــــویت


 

گل در گلستان رنگ و بویی از تو دارد

گل های عالم را معطر کرده بویت  "


 

از زُهره  نورانیست  بانوی دو عالم (س)

با یازده مهتـــــــاب  می آید  بسویت




سجاده می گرید به هنگام عبادت
 
 محراب دلخون می شود در آرزویت




یک قطره مروارید از دست تو افتاد

دریا مطهر گشت  از آب وضویت



پا در رکاب عشق بودی با پیمبر (ص)

در ازدحام کافران روبرویت



دل در تب لبیک گفتن می خروشد

لبیک گوید با لب لبیک گویت



من تشنه می مانم اگر ساقی نباشی

مست اند جمله تشنه کامان از سبویت



آب تمام رود ها  از چاه جــاریست

چاهی که مبهوتست از سرّ مگویت



وقتی برای ابرها هم    آب دادی

یک آسمان شد   وام دار آبرویت



دشمن هم از هر کس به تو محتاجتر بود

حتی برای خدعه ، می آمد به کویت




آیینه ی اخلاق پیغمبر (ص)  تو هستی

روح الامین  در آرزوی خلق و خویت



در حوزه ی تعریف اخلاقت همین بس

در اوج قدرت مهر ورزی بر عدویت




جواد مهدی پور

نوشته شده در یکشنبه 5 اردیبهشت 1395ساعت 12:36 توسط Javad Mahdipour نظرات (3)

بسمه تعالی





عشق را دیوانه ها رو کرده اند


خانه را با کعبه همسو کرده اند



 

عشق از روز ازل سرّ مگوست


رنگ او را مثل گیسو کرده اند



 

باده ی میخانه ها کم می شود


سامری ها باز جادو کرده اند



 

شیشه ی خالی نباشد سر به مُهر


مِهر را از قلب  جارو کرده اند



 

عشق را با عقل معنی می کنند


با خیال خار ، گل بو کرده اند




در صراط مستقیم  آهسته رو


راه را نازکتر از مو کرده اند




 

 

 

جواد مهدی پور

نوشته شده در دوشنبه 30 فروردین 1395ساعت 12:51 توسط Javad Mahdipour نظرات (2)

  1    2    3    4    5    ...    20  >>

آخرین مطالب
» @title

Design By : RoozGozar.com